خاطرات و مخاطرات

دست نوشته هاي وصلت …

ساعت
هیچ دلواپس رفتن نیست
و اتاق
دارد می زند به سیم آخر،
انگار کسی
مدام هوای نیامدن دارد . . .

یک پای هفت سین من
بی تو
همیشه لنگ است.

اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت

میکنم

!
اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت

میخوانم ترانه عشق را

!
اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که

چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !

اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا

آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم

!
اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو

می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم

!
اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم

بودن پرپر میزند

!
اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم

!
اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را

می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی

اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر

برایم عزیزی

اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو
یا که دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
باش با چشم خودت خاطره ای سبز بگو
نکند چشم تو دلگیر شود بعد برو
موج عشقت عجب می شکند ساحل دل
صبر کن موج به زنجیر شود بعد برو
عشق هم فرصت لبخند تو را می طلبد
خنده کن!عشق نمکگیر شود بعد برو
خواب دیدی که دلت دست به دامان کسی شد؟
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو
لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی
تو بمان…! تا به یقین تبدیل شود بعد برو!

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم * گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
می نویسم روی هر گل نام زیبای تو را * تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

از زندگی، از تکرار روزهای خسته، از شبهای تنهایی، از دوستان بی معرفت، از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم! چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام … همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته، دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند …

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم.

مثل غریبه ها به شما خیره می شوم
از لا به لای پنجره ها خیره می شوم
از راه دور آمده ام پای بوستـان
بر دستتان شبیه گدا خیره می شوم
هر وقت آمدم سرت آقا شلوغ بود
بین صدای سوز و دعا خیره می شوم
تا چشم کار می‌کند اینجا کبوتر است
چون کفتری به بام رضا خیره می شوم

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن

در دیگران می جوییم اما بدان ای دوست
این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی، پس خود بخوان ای دوست
من قانع ام آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من منی بر شانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست